نوای وصل
دل نوشته هایی به عشق گل مریم
باز دیوانه وار قلم بدست گرفته ام و بیدریغ مینویسم... مینویسم از تو...مینویسم از ما... از کدام لحظه؟ نمیدانم... انتخابش سخت است...اگر به انصاف باشد هر لحظه از لحظه های ما لایق نوشتن اند... سطر ها باید نوشت تا بتوان یک ثانیه از باهم بودن های عاشقانه مان را وصف کرد... هرچند باز هم...نتوان وصف تو گفتن... بارها سعی کردم از تو و عشقی که بین ماست بنویسم... چند سطر که میگذشت کاغذ را پاره میکردم و زیر لب میگفتم... نه...نه...ماه من بیش از اینهاست... ماه من بیش از این هاست که بتوان با اصفات زمینی توصیفش کرد... او جان من است...خودش هم این را میداند... او گرما بخش قلب من است...آن زمان که سرما حریم دلم را محاصره کرده بود... عشق او این حصار را شکست و دل و جانم را با حرارتش زنده گرداند... محبوب من....آه چه بگویم... چه بگویم... این کاغذ را نیز پاره کردم... آری ماه من بیش از اینهاست... در سرگذشت یکی از زاهدان گفته اند: سی سال کله ی پخته ی گوسفند و فالوده می فروخت٬ولی هیچگاه از آن نمی خورد٬علت را پرسیدند٬گفت:یک زمان دل من هوس خوردن این دو را نمود. برای آنکه خود را گوشمال بدهم٬شغل فروش این دو را انتخاب کردم تا با وجود آنکه در دسترس من هست از آن نخورم تا دیگر میل به لذتی پیدا نکنم. ((اوصاف الاشراف)) مرحوم خواجه نصیرالدین طوسی تو مرا می فهمی من تورا میخواهم و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است تو مرا میخوانی من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم و تو هم میدانی تا ابد در دل من میمانی سلامی گرم خدمت همه ی دوستان عزیزم.. پس از ماه ها متروکه ماندن این سرا دوباره بازگشتم تا غبار از دیواره های این سرا بروبم و دوباره زندگی و تازگی را به اینجا بازگردانم.. از این پس وبلاگ نوای وصل دوباره شروع به کار نموده و به امید خدا گامهای خویش را از سر میگیرد. با تشکر.. غافل از آنيم که کج ميرويم کعبه به ديدار خدا ميرويم او که همينجاست کجا ميرويم حج بخدا جز به دل پاک نيست شستن غم از دل غمناک نيست دين که به تسبيح و سر وريش نيست هرکه علي گفت که درويش نيست صبح به صبح در پي مکر و فريب شب همه شب گريه و امن يجيب نه مرادم نه مریدم نه پیامم نه کلامم نه سلامم نه علیکم نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم نه زمینم نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم نه سرابم نه برای دل تنهایی تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم نه حقیرم نه فرستادۀ پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم نه بهشتم و چنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگويم تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را آنچه گفتند و سرودنـد تو آنی خود تو جان جهانی گر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی تو ندانی که خود آن نقطه عشقی تو خود اسرار نهانی تو خود باغ بهشتی تو بخود آمده از فلسفه چون و چرایی به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی نه که جزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی تو خود اویی بخود آيی تا در خانه متروکه هرکس ننشینی و بجز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی و گل وصل بچینی ... "مولانا" تیر باران قضا را هدف و آماجم به سر زلف تو سوگند که فرقی نکند تیغ بر فرق زنی یا بفرستی تاجم آن چنان عشق تو دارد به رگ و جان پیوند که ز دل می نرود گر ببرند اوداجم شاد و خرم نه چنانم به گدایی درت که شوم شاد دهند ار همه شاهان باجم ای که در کشور دلها سر تاراج تو راست به نگاهی دل و جان یکسره کن تاراجم بر سر کوی تو گشتم ز وفا خاک نشین بود این خاک نشینی به درت معراجم به تو محتاج چنانم که اگر تا به ابد رفع حاجت بکنی باز همان محتاجم دوش در میکده ی عشق ،وفایی میگفت دارم امید کزین در نکند اخراجم غزلی بود از دیوان اشعار وفائی شوشتری لحظه ی شیرینی که به تو دل بستم از تو پرسیدم من تو منی یا من تو؟ و تو گفتی هردو ! من به تو پیوستم گفتم ای کاش پناهم باشی همه جا و همه وقت دست تو در دستم تکیه گاهم باشی و تو گفتی هستم تا نفس هست کنارت هستم خداوندا ! اما من گویم که مگیر سخت بر دهر تا با تو نگردد این جهان قهر در حلقوم هر دردمندی تو را نالیده ام، و در خلوت تنهایان برای تو گریسته ام. در همه ی دل های عاشق بخاطر تو تپیده ام. و همه ی چشم های خوب از دل من اشک ریخته اند . همه ی آه های ناکام از سینه ی من برخاسته اند. در همه ی بیتاب ها، غم های ناشناس، حسرت های مجهول، جستجوهای بی انتها، همه من بوده ام، همه تو بوده ای. عشق را در پی ات روان کرده ام و هنوز آواره است . زیبایی ها از تو نشان میگیرند و هنوزت نشناخته اند... کجایی ای آشنای ناشناس ! ای خویشاوند بیگانه ! ای همیشه با من ! بی تو بودن سخت است و غریب طاقت فرساست . پس بیا ! بیا که دیرگاهی است چشم انتظار توام... باورم کن نازنین.... (مقدمه کتاب باورم کن نازنین- نوشته خانوم مهسا طایع) کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را... نگه جز پیش پا را دید نتواند، که ره تاریک و لغزان است... وگر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون... که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک، چو دیوار ایستد در پیش چشمانت... نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من.! ای ترسای پیر پیرهن چرکین؟ هوا بس ناجوانمردانه سرد است....آی.... دمت گرم و سرت خوش باد..! سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای..! منم من ، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم. منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور. منم من... دشنام پست آفرینش.. نغمه ی ناجور.... نه از رومم ، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگ. بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم حریف..! میزبانا..! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد. تگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است. من امشب آمدستم وام بگذارم، حسابت را کنار جام بگذارم... چه میگویی که بیگه شد؟ سحر شد؟ بامداد آمد؟ فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست. حریفا گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است... و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده به تابوت ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است. حریف..! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است. سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت... هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنها... نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،درختان اسکلتهای بلور آجین زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه، غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است زمستان است (مهدی اخوان ثالث) یکی بود یکی نبود.... زیر این چرخ کبود.... ی جوون خسته بود... که دلش شکسته بود... مثل بارون بهار .... زار و زار گریه میکرد... گاهی دست خسته اشو ...به سوی خدا میکرد.... کای خدای مهربون...خالق هفت آسمون.... اونو بی وفا مکن .... از منش جدا مکن..... دست خسته امو بگیر... تو منو رها مکن... بگو آخه تا به کی...باید بشینم سر راهش... بشینم که اون بیاد ... تا بشنوم صدای پاش... کلاغ های آسمون... میرن به آشیونشون... دسته های چلچله میرن به سوی لونشون... اما من بدون اون .... چی بگم کجا برم.... با ی قلب پر امید... هنوزم منتظرم.... هنوزم منتظرم... مرغ پخته به چشم مردم سیر کمتر از برگ تره بر خوان است وان که را دستگاه و قدرت نیست شلغم پخته مرغ بریان است گلستان سعدی متن بالا شاید تکراری باشه و قبلا خونده باشیدش ولی فکر کنم ارزش بارها خوندن داشته باشه نظر یادتون نره دوستای عزیزم سلام دوستان... این شعر هم یکی از سروده های خودمه...به بزرگی خودتون تحملش کنین... نظر یادتون نره به نام الله دیوانه ام دیوانه ام ، همصحبت پیمانه ام یک شب به راه مسجدو یک شب پی میخانه ام افتان و خیزان میروم، منزل به منزل کو به کو منزل نباشد مست را بی خانه و کاشانه ام در مذهب دیوانگان منطق ندارد جایگه عقلم ز کف بیرون شده، مجنونم و دیوانه ام عشق ار نهد هر جا قدم، دیوانه ها میپرود پرورده ی عشقم ولی دیوانه ی خم خانه ام روزی منم عاقل بدم عشق آمد و عقلم ربود از بند عقل بیرون شدم ، آزاده ام آزاده ام در راه عشق ای مردمان منطق ندارد جایگه دیوانه شو وانگه بیا، با عاقلان بیگانه ام درویشم و خرسندم از، دیوانگی و عاشقی تا جان بباشد در تنم، گویم که من دیوانه ام ((حسین کارخایی- متخلص به درویش))

خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن وماندن در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








